من عاشق بودم و اون ترسو،وقتی حس کرد عاشقه،ترسید و رفت.
نمیدونم چرا هروقت هرکیو با تمام وجود دوس دارم ،ترسو از آب در می آد و من میمونم و حوضم![]()
انگار تقدیر کوفتی همیشه میخواد با من بجنگه،بابا تسلیم،تو رو خدا کوتاه بیا،به بزرگیت قسم خسته ام...
من عاشق بودم و اون ترسو،وقتی حس کرد عاشقه،ترسید و رفت.
نمیدونم چرا هروقت هرکیو با تمام وجود دوس دارم ،ترسو از آب در می آد و من میمونم و حوضم![]()
انگار تقدیر کوفتی همیشه میخواد با من بجنگه،بابا تسلیم،تو رو خدا کوتاه بیا،به بزرگیت قسم خسته ام...
تنها بود و تنها تر میشد وقتی به کلاغ های سیاه
که دیگر به گندم زار کشاورز هجوم نمی بردند
فکر میکرد
نه غمگین که فقط تنها بود!
تنهایی اش از غمش سرچشمه نمی گرفت
و سرچشمه اش هم خشک نمیشد!
نه کلاغ و نه گندم ها
از آن سکوت تلخ بی آوازی
گله ای نمی کردند
ولی از فرط تنهایی و سکوت
در این مرداب لعنتی
غرق تر و ساکت تر میشدند
و چه تلخ است و منزجر کننده
که احساست
تو را در گلو خفه کند...
گره بزن به همه ی
خط خطی های نا مرئی کاغذ سفید
منم میام و
تو اون همه خطای بی سر و ته
قفلای دستتو باز میکنم
خوب بلدم رسم قفل و کلید بازی رو...
کمتر کسي است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده يا نشنيده باشد. خاطرتان باشد اين داستان يکي از درسهاي کتاب فارسي ما در آن ايام دور بود. حکايت چوپان جواني که بانگ برميداشت: «آي گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کساني از آنهايي که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بيل و چوب و سنگ و کلوخي، دوان دوان به امداد چوپان جوان ميدويد و چون به محل ميرسيدند اثري از گرگ نميديدند. پس برميگشتند و ساعتي بعد باز به فرياد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان ميآمدند و باز ردي از گرگ نمييافتند، تا روزي که واقعا گرگها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسي فرياد رس او نشد و به دادش نرسيد و الخ. . .
«احمد شاملو» که يادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقولهاي، همين داستان را از ديدگاهي ديگر مطرح ميکرد. ميگفت: تمام عمرمان فکر کرديم که آن چوپان جوان دروغ ميگفت، حال اينکه شايد واقعا دروغ نميگفته. حتي فانتزي و وهم و خيال او هم نبوده. فکر کنيد داستان از اين قرار بوده که: گلهاي گرگ که روزان وشباني را بي هيچ شکاري، گرسنه و درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتي برميآورند که در پس پشت تپهاي از آن جوانکي مشغول به چراندن گلهاي از خوش گوشتترين گوسفندان وبرههاي که تا به حال ديدهاند. پس عزم جزم ميکنند تا هجوم برند و دلي از عزا درآورند. از بزرگ و پير خود رخصت ميطلبند.
گرگ پير که غير از آن جوان و گوسفندانش، ديگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روي زمين کشت ديده ميگويد: ميدانم که سختي کشيدهايد و گرسنگي بسيار و طاقتتان کم است، ولي اگر به حرف من گوش کنيد و آنچه که ميگويم را عمل، قول ميدهم به جاي چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نيش بکشيد و سير و پر بخوريد، ولي به شرطي که واقعا آنچه را که ميگويم انجام دهيد. مريدان ميگويند: آن کنيم که تو ميگويي. چه کنيم؟
گرگ پير باران ديده ميگويد: هر کدام پشت سنگ و بوتهاي خود را خوب مستتر و پنهان کنيد. وقتي که من اشارت دادم، هر کدام از گوشهاي بيرون بجهيد و به گله حمله کنيد؛ اما مبادا که به گوسفند و برهاي چنگ و دندان بريد. چشم و گوشتان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفيهگاه برگرديد و آرام منتظر اشارت بعد من باشيد.
گرگها چنان کردند. هر کدام به گوشهاي و پشت خاربوته و سنگ و درختي پنهان. گرگ پير اشاره کرد و گرگها به گله حمله بردند.
چوپان جوان غافلگير و ترسيده بانگ برداشت که: «آي گرگ! گرگ آمد» صداي دويدن مردان و کساني که روي زمين کار ميکردند به گوش گرگ پير که رسيد، ندا داد که ياران عقبنشيني کنند و پنهان شوند.
گرگها چنان کردند که پير گفته بود. مردان کشت و زرع با بيل و چوب در دست چون رسيدند، نشاني از گرگي نديدند. پس برفتند و دنبالۀ کار خويش گرفتند.
ساعتي از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پير دستور حملۀ بدون خونريزي! را صادر کرد. گرگهاي جوان باز از مخفيگاه بيرون جهيدند و باز فرياد «کمک کنيد! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چيزي به رسيدن دوبارۀ مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پير اشارت پنهان شدن را به ياران داد. مردان چون رسيندند باز ردي از گرگ نديدند. باز بازگشتند.
ساعتي بعد گرگ پير مجرب دستور حملهاي دوباره داد. اين بار گرچه صداي استمداد و کمکخواهي چوپان جوان با همۀ رنگي که از التماس و استيصال داشت و آبي مهربان آسمان آفتابي آن روز را خراش ميداد، ولي ديگر از صداي پاي مردان چماقدار خبري نبود.
گرگ پير پوزخندي زد و اولين بچه برۀ دم دست را خود به نيش کشيد و به خاک کشاند. مريدان پير چنان کردند که ميبايست.
از آن ايام تا امروز کاتبان آن کتابها بيآنکه به اين «تاکتيک جنگي» گرگها بينديشند، يک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشتهاند و آن بيچارۀ بيگناه را براي ما طفل معصومهاي آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفي کردهاند.
خب اين مربوط به آن روزگار و عصر معصوميت ما ميشود. امروز که بنا به شرايط روز هر کداممان به ناچار براي خودمان گرگي شدهايم! چه؟ اگر هنوز هم فکر ميکنيد که آن چوپان دروغگو بوده، يا کماکان دچار آن معصوميت قديم هستيد و يا اين حکايت را به اين صورت نخوانده بوديد. حالا ديگر بهانهاي نداريد.
اين حکايت را با تکه شعري از سرودههاي «شهيار قنبري» تمام ميکنم. او ميگويد:
چه کسي گفت: «خداوند شبان همه است
و برادرها را تا ته درۀ سبز رهنمون خواهد بود.»
من شبان رمۀ خود بودم
و کسي آن بالا
خود شبان من معصوم نبود.
غفلت من رمه را از کف داد
غفلت او شايد
هم از ايندست مرا
هم از ايندست تو را
رمه را
همه را . . .
که هرروز
از درخت ها می افتند
یکی سرخی قلب تو را دارد
و بقیه قرمزی خودشان را
و من همان سرخی را میخواهم
که در عشقش ذوب شوم
و در سرخی اش گم...
(برای شخص خاصی نیست فقط دلم میخواست بنویسم
)
نمیدانم داستان و یا کارتون مسافر کوچولو یادت هست یا نه..........مسافری که سیاره اش را به خاطر پیدا کردن دوست رها کرد و به زمین امد ..... خیلی جستجو کرد ..... ولی در نهایت فهمید که تمام عشق و دوستی در وجود همان گل سرخی بوده است که در سیاره خودش داشته است........ نکند من وتو هم ؟؟؟؟؟؟؟ .... دریای دلت طوفانیست ... صدای موجهای ان که بر صخره های قلبت می کوبند تا اینجا هم می اید.... ولی ان دریا زلال است و شفاف ..... هر کسی لایق شنای در ان نیست .... ما مردان بیشتر الوده کننده ابهای زلال هستیم تا شناگرانی قابل.......
گیر کردم بین یه مشت آدم
که اول پشه ها رو از صافی رد میکنن
بعدم پیش خودشون که هستن شترها رو
درسته قورت میدن!!!
بعضی وقتا
میشن یه قدیسه
که میترسی نعوذبلله
از سلام کردنتم
یه غول بسازن
برا خوردن خودت!
بعضی وقتا هم
میشن یه عابد و زاهد
که به پاس بزرگواریشون
هدیه میگیرن حق بقیه رو!
اون وقت یه لحظه هم با خودشون
حس نمیکنن که زبونم لال
حق یکی رو با یه نون اضافه
قورت دادن!!!!
لانه ی مرغ عشقی کوچک بود
یا گنجشکی شاید
آن وقت هرگاه
خسته میشدم از های و هوی آدمیان
او برایم سمفونی های عاشقانه مینواخت
آن وقت
هرگاه دلم چیزی میخواست
او با نوک کوچکش
حتی ذره ای برایم به ارمغان می آورد
کاش قلبم
ماُمن امنی بود
برای مسافران خسته ای
که هر از چندگاهی
برای رفع خستگی
گوشه ای از آن سکنی میگزیدند
گویی زیر سروی بلند
در کنار جویباری
آرام میگیرند
کاش قلبم
روی کوه قاف
پیش سیمرغ
به ودیعه گذاشته نشده بود...
میخوام انقد رو شیشه شکسته ها
راه برم و
راه برم
تا خودم بشم شیشه شکسته ای
که بین شیشه های بیرنگُ پر میکنه و رنگی
نه دیگه راهی برای رفتن میمونه و
نه خونی برای ریختن
من میشم خود شیشه ها و
شیشه ها میشن قسمتی از من
اصاٌ نه!کلّ من!
مهم اینه که من میشم
یه گل قرمز کوچیک
وسط اون همه
شیشه ی بی رنگ
گُلی که لحظه لحظه
بزرگتر میشه...
رد پای عروسکی بی روح است
عروسک گویا تاب نفس و
توان راه رفتن هم نداشت
آنقدر مست بود که وقتی
خودش را در حوض دید نشناخت!
و آنقدر سر خوش که وقتی پایش لیز خورد و
سرش به درخت خورد و در حوض افتاد نفهمید!
سرانجام وقتی جریان آب او را به سطح آب آورد
آنقدر یخ زده بود که حتی لحظه ای
حس نکرد که مرده است...
عشق آسمان را بر میگزینم
چرا که زمین از روی نیاز عاشق آسمان است
و آسمان از روی بی نیازی
عشق نیاز نیست که آن را از روی نیاز صدا بزنم...
به چشمام خیره میشه و
میگه:میدونی؟
میگم چی رو؟
میگه:هیچی
اگه فقط دوسم داشته باشه
میگه:خیلی وقته عاشقتم
ولی اگه با تمام وجود عاشقم باشه
میگه:وقتی تو نیستی ضربان قلبمه که
میگه:با نبودت ضربانمو ازم نگیر...
زیباترینی
وقتی از یاد میبری که مهربانی
فرشته ای آسمانی میشوی
اما وقتی فراموش میکنی منی هم وجود دارد
آنگاه زیبا ترین سنگدل آسمانی میشوی...